سوگ شاد

Start Again
نویسنده : پژمان - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام

مدتها از آخرین مطلبی که گذاشتم گذشته ، سعی می کنم دوباره این وبلاگو راه بیاندازم و داستانهای کوتاه در ژانرهای مختلف براتون بذارم .

منتظر داستانهای کوتاه توی این وبلاگ باشید . . .


 
 
داستانک سقوط یک افسانه
نویسنده : پژمان - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸
 

سقوط یک افسانه

 

نویسنده : اندرو ایی هانت

در طی هزار سال درخت ماموت غول پیکر از زمین لزه ها ، آتش سوزی ها و خشکسالی ها جان به در برده و زیبایی باشکوهی پیدا کرده بود .

عمر طولانی او تنها با عمر کوهستان هایی که در آنها زیسته بود قابل مقایسه بود . هزار سال دور از دسترس همه . هزار سال فتح نشدن .

سرکارگر فریاد زد :  "چقدر طول می کشد بیفتد ؟ "

هیزم شکن تنومند تف کرد و گفت : " فوقش چند ساعت . "

" پس کارش را تمام کن . "

 


 
 
سرنوشت
نویسنده : پژمان - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
 

سرنوشت

اثر :جی . ریپ

از وقتی ساعتهای با هم بودنمان به انفجارهای خشم و پرتاب اشیاء تبدیل شد ، این تنها راه بود .

پناه بردن به سرنوشت :

شیر ، ازدواج می کنیم . خط ، برای همیشه جدا می شویم .

سکه به هوا رفت . چرخید ، به زمین افتاد وآنقدر تکان خورد تا در حالیکه شیری را نشان می داد بی حرکت ایستاد .

آنقدر به سکه خیره شدیم تا کاملاً از حرکت بازماند .

بعد هر دو یک صدا گفتیم : " بهتر است سه بار امتحان کنیم و هر چه را دوبار آمد انتخاب کنیم . "

 


 
 
نمایش کمدی مرگ
نویسنده : پژمان - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧
 

 

نمایش کمدی مرگ از نوشته های وودی آلن در حال حاضر توسط گروه سوگ شاد در سالن خلیج فارس فرهنگسرای نیاوران در حال اجرا هستش که از نظر اجرائی کاری بسیار نوهستش .

نمایش داستان کلایمن فروشنده مغازه ای هستش که نیمه شب از خواب بیدار می شه و عضوء گروهی می شه که دنبال یک قاتل مرموز می گردن و کلایمن هیچ چیزی از اتفاقاتی که در حال رخ دادن هستن نمی دونه . . .

نیمه دوم نمایش دارای تکنیک خاصی هستش که بسیار جالبه که پیشنهاد می کنم حتماً این نمایش رو ببنین .

کارگردان نمایش محسن میرزاخانی با گروه حدوداً 50 نفره این نمایش رو روی صحنه بردن و از گروه بدلکاری 13 کمک گرفته شده که نمایش با کمک گروه بدلکاران جذابتر و زیباتر اجرا می شه .

کارگردان نمایش مرگ محسن میرزاخانی تلاش زیادی در اجرا این نمایش انجام داده که ما می تونیم با حمایت از این نمایش به اجرای دوباره اینجور نمایشهای نوآورانه کمک کنیم .

زمان اجرا نمایش کمدی مرگ : هر روز ساعت 45/6 تالار خلیج فارس فرهنگسرای نیاوران

 


 
 
گروه تئاتر سوگ شاد
نویسنده : پژمان - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 


کمدی مرگ بزودی سالن اصلی فرهنگسرای نیاوران

 


 
 
کمدی مرگ ( وودی آلن )
نویسنده : پژمان - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

هر کی یه جوری می میره

 فکر می کنی چجوری قراره مرگ به سراغت بیاد !؟

انتهای خیابان پاسداران روبروی پارک نیاوران فرهنگسرای نیاوران

خرداد و تیر ۸۷

ساعت ۴۵/۱۸

 


 
 
داستانک
نویسنده : پژمان - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
 

رقص

  • اثر : جوي جوليسنت

 

به قفسه من تكيه مي كند . استيو مردني با آن جوش ها .

اه ! احتمالاً مي خواهد مرا براي رقص دعوت كند .

آخرين شانس من است . خب باز بهتر از اين است كه مثل جني بي بو و خاصيت باشم .

نفس عميقي مي كشم : " سلام ، استيو . "

" سلام ، سو . "

" مي خواهي از من چيزي تقاضا كني ؟ "

حتي جوش هاي صورتش هم سرخ شدند .

" مي خواستم ببينم . . .  تو شماره تلفن جني را داري ؟ "


 
 
داستانک
نویسنده : پژمان - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦
 

سالخورده و بي قرار

·        اثر : ج . فيليپس

 

مادر ، هفتاد و شش ساله و تنها بود ، ناگهان تصميم گرفت به اروپا سفر كند . به ما گفت با جين مي رود .

من و برادرم فكر كرديم ، خوب ما مي توانيم بعداً همان طور كه قصد داشتيم ، او را به هپي هيون بفرستيم .

در اين مدت ما در املاك وسيع پرسه زديم و شادمانه برنامه ريزي كرديم .

بعد كارت پستال رسيد .

" با جين در پاريس ازدواج كردم ! او شصت و چهار سال دارد و واقعاً نازنين است ! با عشق ، مادر . "


 
 
آزادی
نویسنده : پژمان - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦
 

·     آزادی 

در اتوبوس نشسته بودم و مثل همیشه توی مسیر برگشت ؛ مشغول حل جدول بودم .

فقط یه سئوال مانده بود تا جدول کامل بشه ، یک کلمه  پنج حرفی بود . سخت مشغول فکر کردن بودم تا اینکه اون کلمه پنج حرفی بالاخره توی ذهنم اومد و من اون کلمه رو با خودم تکرار کردم : آزادی

مرد دیگه ای که کنار من نشسته بود رو به من کرد و گفت : کاملاً درسته موافقم آزادی

مسافر صندلی جلو که به هیجان اومده بود گفت : بله . . . آزادی ، آزادی ، آزادی

در همین لحظه بود که چند زن که صدای ما رو شنیده بودن با هم فریاد زدند : آزادی  . . . آزادی . . .

فقط چند لحظه طول کشید تا اینکه همه اتوبوس با هم فریاد آزادی می زدند . من گنگ و مبهوت به اونها نگاه می کردم و اتفاقاتی رو که داشت می افتاد را ناباورانه می دیدم ، انگار توهم بود .

همه از اتوبوس پایین اومدند و با هم فریاد می زدند آزادی . . . آزادی . . . آزادی . . .  و به سمت جلو حرکت می کردند و من هم میان جمعیت متحیر و جدول به دست ؛ نا خواسته رو به جلو در حرکت بودم . 

مدت کمی طول کشید تا اینکه همه مردم شهر خبردار شدند و از هر خیابان اصلی و فرعی به جمعیت آزادیخواه !!! اضافه می شدند و همه به سمت میدان اصلی حرکت می کردند ، انگار که انقلابی داشت شکل می گرفت .

میدان اصلی شهر پر بود از مردم  . از زن ، مرد و بچه . در گوشه ای عده ای مشغول شعار دادن بودند و عده ای مانیفست ! می دادند و بعضی در بین جمعیت اعلامیه پخش می کردند .

به هر ترتیب و سختی که بود خودم رو از جمعیت بیرون کشیدم و به سمت اولین خیابان فرعی رفتم و اولین سطل زباله ای که پیدا کردم جدول رو داخلش انداختم و به سرعت از اونجا دور شدم .

 


 
 
داستانک
نویسنده : پژمان - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
 

                                 دومين شانس

  • اثر : جي ب.نسلت

    عشق مرد تركش كرده بود . مرد از سر نا اميدي خود را از بالاي پل گلدن گيت به پايين پرت كرد .

    اتفاقاً چند متر آن طرف ، دختري نيز به قصد خودكشي خود را از بالاي پل به پايين پرت كرد .

    اين دو در ميان آسمان و زمين از كنار هم گذشتند .

    چشم هايشان به هم دوخته شد .

    مجذوب يكديگر شدند .

    اين يك عشق واقعي بود .

    هر دو اين را دريافتند .

    آن هم يك متر بالاتر از سطح آب .


 
 
← صفحه بعد